تبليغاتX
ما 2 نفر

ما 2 نفر

ما اينيم ديگه

جواب؟؟؟

وقتي قصد گرقتن تصميمي رو داري، خوب چشمهات رو باز كن تا عيب ها رو ببيني.
ولي وقتي كه تصميم گرفتي ، چشم هات رو روي عيب ها ببند.
دوست عزيز
شمايي كه خوب همه روزها يادته،
اولين بار، قرار شد تصميم رو بگيري و به من خبر بدي،
آخرين بار هم شما تصميم گرفتي،
سهم من فقط دلهره آگاهي از تصميم بود.
و
فقط در اين پروسه چند ماهه يك چيز رو خواستم،
فقط يك چيز
ديدن عيبهايي كه مي دونستم وجود داره و خودم قادر به رفعش نبودم.
مي دونم خيلي سختي كشيدي،
با يه آدم بي فكر سر و كله زدن خيلي سخته
اما فكر اينكه اون هم خيلي چيزها رو تحمل ميكنه ، بودي؟
چيزهايي كه شايد هيچ وقت نخواد به كسي بگه،
دوست داشته باشه اونا رو قاب كنه و تو خاطراتش داشته باشه.

دیدن با نگاه کردن متفاوت است

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط هر 2 تامون ، شايد هم يكيمون  | 

يه جور درد و دل

امروز ميخوام حرف بزنم كه فقط گفته باشم....كه تو دلم نمونه ...چون بهم ميگفتي اگه نگم دل درد ميگيرم! ياد اون روز افتادم كه بهت گفتم وبلاگو ساختم...اون روز رو خيلي دوست دارم/برام يه رنگ خاصي داره....متاسفانه يا خوشبختانه من همه ي روزامونو حفظم!!خوب خوب!

بهم ميگي:"همه حرفي رو نميشه زد و تو بوق و كرنا كرد و حتي ميگي اگه بخوام داد هم ميزني "من ميگم نه اين نه اون فقط يك هزارمشو نشون ميدادي...همه كه مثل شما با فهم بالا نيستن....ميگي "بي منطقم".خوب با منطق و بزرگ! درستشو نشون ميدادي....البته من آدم نفهمي نيستما!ميدونم خيلي كارا كردي كه تازه زيادم بود ولي خوب بود گاهي اوقات اونجوري نشون بدي كه من ميخواستم!!

 گفتي :"من دارم سعي ميكنم بهتر بشم كه مشكلمون حل بشه".ولي حتي يه بارم اينو نشون ندادي!گفتي :"همونجوري ميشم كه تو بگي" ولي من اينو نميخواستم چون من خودتو دوست داشتم...ولي اين داشت آزارم ميداد....البته اين وضع داره خيلي بيشتر اذيتم ميكنه ولي به قول شما پيامد تصميم خودمه پس لازمه!!!

ميگي:"زيبايي بايد در نگاه تو باشه نه در آنچه به آن مينگري" ميگي:"تو بايد درست ديدن رو ياد بگيري"  .خوب من كه خواستم.من كه چشمام رو شستم كه جور ديگه ببينه ولي نتيجش چي بود؟؟؟  حتي طبق معمول يه جواب ساده هم بهم ندادي!!! ديگه به نظر خودت چشم من به چي اعتماد كنه كه  زيبا ببينه؟؟؟

حالا هم كه ديگه....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط هر 2 تامون ، شايد هم يكيمون  | 

    دل غمگینه

    تنها   مونده  !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط هر 2 تامون ، شايد هم يكيمون  | 

ادامه جنگ خانگي

فرض كنيم بالاخره جناحين متخاصم در منزل در مورد شما به توافق رسيدن و معلوم شده كه شما بايد با چه كسي ازدواج كنيد.....

در اولين قدم

1.اگر عاقل باشيد بايد به مراكز مشاوره اي كه تعدادشون هم كم نيست مراجعه كنيد و يه وقت مشاوره جمعي براي خودتون همراه با والدين بگيريد
توصيه : اين مراكز زياد دور از خونه نباشه چون حتي اگر واليدن حاضر بشن با شما بيان مطمئن باشيد برگشتن رو مهمون پاهاتون هستيد

2.مخالفت همراه با خشونت فقط براي كسايي توصيه ميشه كه يه سر و گردن از باباشون بلندترن وگرنه بايد راس ساعت 9:00 شب با زباله ها منتظر آقاي شهرداري مهربون باشيد

3.فكر كمك از مامانم اينا و .... رو از سرتون بيرون كنيد وگرنه يه روضه 72 تن مهمون مادر هستيد، كه مادر ما خيرتو مي خوايم و شما جوونید عاقبت اندیشی ندارید و .....

4.مشورت با رفيق رفقا هم كار ساز نيست ، چون با اين تكنولوژي موبايل و ارتباط پدر ها با هم ، شب بايد همگي با هم كنسرت "من مرد تنهاي شبم" رو تو خيابون ها اجرا كنيد

5.راستي سخنراني در باب "آزادي فكر" و "اتنخاب آزادنه" رو هم از فكر مبارك بيرون كنيد ، پدر مادر ها هنوز از "گروههاي فشار" و "ماكياولي" حمايت مي كنن

نتیجه: يه ضرب المثل انگليسي ميگه وقتي دارن بهت .... و نميتوني از خودت دفاع كني ، حداقل لذت ببر
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط هر 2 تامون ، شايد هم يكيمون  |