تبليغاتX
ما 2 نفر - يه جور درد و دل

ما 2 نفر

ما اينيم ديگه

يه جور درد و دل

امروز ميخوام حرف بزنم كه فقط گفته باشم....كه تو دلم نمونه ...چون بهم ميگفتي اگه نگم دل درد ميگيرم! ياد اون روز افتادم كه بهت گفتم وبلاگو ساختم...اون روز رو خيلي دوست دارم/برام يه رنگ خاصي داره....متاسفانه يا خوشبختانه من همه ي روزامونو حفظم!!خوب خوب!

بهم ميگي:"همه حرفي رو نميشه زد و تو بوق و كرنا كرد و حتي ميگي اگه بخوام داد هم ميزني "من ميگم نه اين نه اون فقط يك هزارمشو نشون ميدادي...همه كه مثل شما با فهم بالا نيستن....ميگي "بي منطقم".خوب با منطق و بزرگ! درستشو نشون ميدادي....البته من آدم نفهمي نيستما!ميدونم خيلي كارا كردي كه تازه زيادم بود ولي خوب بود گاهي اوقات اونجوري نشون بدي كه من ميخواستم!!

 گفتي :"من دارم سعي ميكنم بهتر بشم كه مشكلمون حل بشه".ولي حتي يه بارم اينو نشون ندادي!گفتي :"همونجوري ميشم كه تو بگي" ولي من اينو نميخواستم چون من خودتو دوست داشتم...ولي اين داشت آزارم ميداد....البته اين وضع داره خيلي بيشتر اذيتم ميكنه ولي به قول شما پيامد تصميم خودمه پس لازمه!!!

ميگي:"زيبايي بايد در نگاه تو باشه نه در آنچه به آن مينگري" ميگي:"تو بايد درست ديدن رو ياد بگيري"  .خوب من كه خواستم.من كه چشمام رو شستم كه جور ديگه ببينه ولي نتيجش چي بود؟؟؟  حتي طبق معمول يه جواب ساده هم بهم ندادي!!! ديگه به نظر خودت چشم من به چي اعتماد كنه كه  زيبا ببينه؟؟؟

حالا هم كه ديگه....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط هر 2 تامون ، شايد هم يكيمون  |